ما به عنوان مرد، پدر، برادر، شوهر، همکار، همکلاسی، همشهری؛ به زنان اطرافمان بدهکاریم. ما به خواهری که میتوانست با عشق و شور رابطهای عمیق و احساسی را تجربه کرده و از آن لذت ببرد، اما بخاطر ترس از ما آنرا بوسید و کنار گذاشت بدهکاریم. ما به دخترِمان، که میتوانست در جمع دوستانش برقصد و بخندد و بخواند اما بخاطر ترس از ما در تختش زیر پتو هقهق کرد بدهکاریم. ما به همسرمان که میخواست لباس زیبا و نویی را که با اشتیاق در حراج آخر فصل با قیمتی مناسب خریده بود را بپوشد اما بخاطر ترس از ما آنرا کنج کمد دفن کرد، بدهکاریم. ما به همکارمان که دوست داشت همراه ما به کوچهی پشتی بیاید و سیگار دود کند و از باران لذت ببرد اما از ترس ما نیامد، بدهکاریم. ما به زنی که میخواست از روی پلهوایی عبور کند و به آن طرف خیابان برود اما از ترس ما به دل رود خروشان ماشینهای اتوبان زد و رد شد بدهکاریم. ما به دختری که در کوچهمان میخواست پا روی برگها بگذارد و صدای خشخشان را بشنود و لذت ببرد ولی از ترس ما نیامد ، بدهکاریم. ما به زنی که میخواست عکس گل رز پروفایلش را با عکس زیبایی که با موهای بازش کنار دریاچه گرفته بود عوض کند ولی از ترس ما نکرد، بدهکاریم. ما به دختری که میخواست پشت فرمان بلند آواز بخواند ولی از ترس ما نخواند ، بدهکاریم. ما به زنی که میخواست در مهمانی با آهنگ مورد علاقهاش برقصد ولی از ترس ما نرقصید، بدهکاریم. ما به زنی که میخواست ۲ایستگاه بعد پیاده شود ولی بخاطر ما این ایستگاه پیاده شد، بدهکاریم! ما به تمام زنان بدهکاریم. ما به آنها، لذت، شادی، رقص، امنیت، آزادی، رهایی، خنده و خیلی چیزها بدهکاریم. ما به زنان یک زندگی بدهکاریم ؟؟
113
16
1399/06/03